تبليغاتX
دل نگاره ها

باز هم قافیه تنهاست ...غزل باید  گفت

زندگی بستر غم هاست ...غزل باید گفت

قصه ها پر شده از قصه مجنون غریب

که اسیر غم لیلاست ... غزل باید گفت

وکسی وسعت ای حادثه را درک نکرد

گرچه این حادثه رویاست... غزل باید گفت

باز هم قصه چشمست و دل و تیر نگاه

دلکی غرق تمناست ... غزل باید گفت

باز هم لحظه دیدار گلی در دستش

وای این لحظه چه زیباست ... غزل باید گفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 18:47  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

آهسته رفت تاکه نفهمم غرور داشت

حسی که در تمامی ذهنم حضور داشت

آهسته رفت رمانتیک و دیدنی

بر روی اسب سفیدی که تور داشت

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:1  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

دلم برای نگاهت چقدر لک زده است

به زخم فاصله هایم کسی نمک زده است

تویی همان که برایم همیشه ساکت و من

همان همان که برایت چقدر فک زده است

تو مثل قصه باران شدی برای کویر

که بعد بارش باران دلش ترک زده است

چقدر ازتو سرودن برای تو سخت است

چقدر قافیه تنگ و زبان فلک زده است

دوباره مثل همیشه میان کوچه منم

وتو همان که نگاهت مرا کتک زده است

دوباره قسمت ابن سلام قصه شدی

دوباره قسمت من شد دلی که شک زده است

قسم به نام قشنگت نمی خورم اما

دلم برای نگاهت چقدر لک زده است

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:56  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

دلم گرفته برای ترانه ای که ندارم

دلم گرفته دوباره بهانه ای که ندارم

شبیه پیچک خشکی شدم کنار خیابان

وحسرتی به دلم از جوانه ای که ندارم

تمام بار غمت را به نقد و نسیه خریدم

تمام بار غمت روی شانه ای که ندارم

اگرچه آتش این غم نصیب بال خودم شد 

اگر چه داغ دلم شد نشانه ای که ندارم

ولی دوباره به راهت هزار دام نهادم

هزار دام براهت ودانه ای که ندارم

شبی شبیه همیشه کنار خاطره هایت

نشسته ام لب ایوان خانه ای که ندارم

کمند موی سیاهت بروی شانه پریشان

در انتظار دو دستم وشانه ای که ندارم

شب و سکوت و بیابان عجب هوای غریبی

دلم گرفته برای ترانه ای که ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:40  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

آهو بچه ای برای بازی شده ای

با شهوت و هرزگی موازی شده ای

بانو تو که ارزشت ازین بیشتر است

 آخر تو چرا به ننگ راضی شده ای؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:12  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

دمی درنگ کرد به رفتن و در سفر افتاد

فروخت غیرت خود را و بی ثمر افتاد

چکید بی کس و تنها غرور او له شد

شبیه قطره اشکی که از تظر افتاد

کشید راه خودش را به کوچه ای باریک

میان کوچه رسید گوشه ای پکر افتاد

به فک عاقبتش بود ...میشود نروم

ولی دوباره به یادش غم پدر افتاد

وباز عزم به رفتن نمود ...راه افتاد

و در سیاهی آن کوچه تا سحر افتاد

فروخت نام خودش را شکست...زانو زد

شبیه سرو بلندی که با تبر افتاد

برای خاطر یک مشت پول بی ارزش

شکست حرمت خود را و محتضر افتاد

گشید یاس تنش را به سوی خانه ولی

تمام گشت توانش و پشت در افتاد

و عابری که از آن کوچه ها گذر میکرد

صدا و بانگ بر آورد....یک نفر افتاد

چه ها گذشت بر او ؟ کوچه هم نمی داند

چه شد که رفت و راهش در آن گذر افتاد ؟

تمام قصه همین است درد جانسوزی

که سوخت جان و تنش را و بی اثر افتاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:9  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

میسوزم و میسازم و فریاد رسی نیست

در کوچه شبهای دلم رد کسی نیست

زنجیر کویر است دلم تاب ندارد

بغ کرده در این بین و ره پیش و پسی نیست

آدم که نبودم به کسی عشق بورزم

حوای زمینی به شما هم هوسی نیست

دنبال من این غافله ها را که علم کرد

وقتی که در این غافله بانگ جرسی نیست

سرما زده ام باز خزان آمده گردم

پژمرده و بیمارم و دست حرسی نیست

در کنج همین کوچه متروکه کسی مرد

از غصه این درد :چرا هم نفسی نیست؟

هر روز به پای دل بی حوصله خویش

میسوزم و میسازم وفریاد رسی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:44  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

رفتی که من تنها بمانم با غمت بانو

سرگشته و تنها بمانم با غمت بانو

آبی ترین نور غزل های ترم رفتی

تا من در این شبها بمانم با غمت بانو

مجنون شدم اما ازین پس باز هم باید

در حسرت لیلا بمانم با غمت بانو

زیبا تر از احساس لالایی بیا یک شب

تا مست رویا ها بمانم با غمت بانو

حتی دگر چیزی ز دستانت نمی خواهم

من قانعم تنها بمانم با غمت بانو

آری وفا یعنی که بعد از رفتنت یک شب

من هم بمیرم تا بمانم با غمت بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:33  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:33  توسط محمد شفیعی بوئینی  | 

عاشقی

زیباتر  از تمام غزل هاست عاشقی

عمری به وسعت شب یلداست عاشقی

مجنون برای عشق به شهرت رسیده است

تنها دلیل بودن  لیلاست عاشقی

این بیرق شکسته به ساحل نمیرسد

طوفان ترین حالت دریاست عاشقی

صاف و زلال میشوی آری شبیه اشک

وقتی میان چشم تو پیداست عاشقی

حالا که دور مانده ام از آسمان عشق

حالا که من زمین و ثریاست عاشقی

پس خاک میسوم که تو بر من قدم زنی

اینگونه حس کنم که چه زیباست عاشقی

در قطره های آخر شعرم ولی ببین

پر آب تر ز آبی دریاست عاشقی

در حجم ذهن من که نگنجید معنیش

حسی که تا همیشه معماست عاشقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط محمد شفیعی بوئینی  |